تبليغاتX
پندار تو
دیروز می گفتم که درود نقش رویاهاست،

امروز؛

میان پهنای ناتمام زمان؛

میان روز پرخروش و خاموش،

بر زبانم جاری شد؛

درود نقش پرطنین حقیقت است؛

ای نجوای باران،

ای برگ برگ زمان؛

ای بهانه ی شیرین سفر.

+ نوشته شده توسط پندار تو در شنبه نوزدهم مرداد 1387 |
تو در میان لحظه ها خیال تازه می زنی؛

تو یک زلال بی دریغ

تو یک نسیم پر خیال؛

میان هر ترانه ای که می سرایم از بهار

که می نویسم از امید؛

تو در میان هر تجسم ستاره های تازه در سپهر جان؛

تو در میان هر طلوع؛هر غروب؛ هر پرنده ای که می رود میان آسمان

من از عبور در میان تازگی؛به تک درخت ساده ای رسیده ام؛

که رویش اش میان هر خیال باورم نبود؛

که سایه اش بلندتر ز سایه های دیگر است؛

که در مسیر این گذرگه امید؛

 نسیم می پراکند برگ های سبز روشن و جوانه می زند نگاه تازه ای،

تو در مسیر این گذرگه امید؛ایستاده ای به تک نگاه روشنت؛

به هر امید تازه در کرانه های پیش رو.

+ نوشته شده توسط پندار تو در شنبه دوازدهم مرداد 1387 |